close
تبلیغات در اینترنت
اتفاق بد
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

برنامه سلوک و راه عرفان

نامه خدا امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگات می کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، “حتی برای چند کلمه”، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،…

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
ما آخرین نسل از انسان هتیم که قبل از ما انسان ها و عالم های گوناگونی بوده است 0 823 admin
دانلود داستان هایی از خدا به صورت PDF 0 228 admin
چه مجردید چه متاهل حتما بخوانید 0 266 admin
عکسهای مذهبی مخصوص کامپیوتر و لپ تاپ 12 1606 admin
معناي دوست داشتن واقعي ( داستان فوق العاده) 0 411 admin
یک تست هوش فوق العاده مخصوص تیز هوشان 0 469 admin
فکر میکنی باهوشی؟؟؟پس به این سوالا جوا بده!؟ 1 1139 admin
چکار کنم که خواب امام زمان(عج) رو ببینم؟ 0 387 admin
دقت کردین؟؟؟؟؟؟ 0 314 admin
چقدر خنده داره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 0 318 admin
حرف دلمون با خدا!!!(اولم خودم شروع میکنم) 0 432 admin
دانلود کلیپ لحظه ی شهادت. 0 490 admin
دانلود کلیپ خنده شهید در قبر 0 430 admin
گفتگو با خدا! خیلی قشنگه!!!!!!!! 0 546 admin
باز شدن چشم برزخی! 0 729 admin
راز لبخند رسولخدا(ص) 0 320 admin
مسلمان واقعی هستی یا نه؟؟این داستانو بخون شاید نظرت عوض بشه؟! 0 413 admin
چرا با اسلام مخالفید؟؟؟؟؟دلیل؟؟؟؟ 0 291 admin
لطف خدا! حتمابخونید!!!! 0 370 admin
اخلاق آیةالله قاضی در منزل 0 437 admin

استجابت دعا

بازدید : 378 تاریخ : پنجشنبه 20 مهر 1391 زمان : 18:52 نویسنده : علی صفا نظرات ()

گناهان تکراری

  

 

پروردگار خوب و مهربانم سلام امروز به این جمله فکر می کردم که :

ما انسان ها بارها دعای تکراری میکنیم و اجابت نمیشود و می گوییم خدایا چرا؟و بارها

گناهان  تکراری انجام می دهیم و یک بار هم به خودمون نمی گوییم چرا؟

بازدید : 384 تاریخ : پنجشنبه 20 مهر 1391 زمان : 18:48 نویسنده : علی صفا نظرات ()

خدایا

 یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد.

می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد.

هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت.

هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم! وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم.

چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم.

من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم

نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد

و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است.

با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.

  درد و دل با خدا,راز و نیار با خدا,صحبت با خدا

 خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم.

اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم.

نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم.

پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از

رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم.

عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگ های طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند.

همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم.

آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم.

    درد و دل با خدا,راز و نیار با خدا,صحبت با خدا

 من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد.

خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.

گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.

گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم.

اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز

 خدایا گاهی اوقات ناخداگاه دلم از حوادث و اتفاقاتی که برایم میوفته می گیره و از روی غفلت زبان گلایه باز می کنم پس به من صبر بیاموز تا در برابر پستی و بلندی های زندگی صبور باشم و در برابر هر خوشی و ناخوشی که از جانب تو میاد تسلیم شوم و به حکمت آن بیندیشم

 

خدایا  گاهی دعایی می کنم اما اجابت نمیشود می دانم که به صلاحم نبوده اما انسانم و پر زاشتباه  و گاه افکار نا امیدی به ذهنم خطور می کند تو دانایی و عالم و من نسبت به آینده نادان و بی علم پس به من بیاموز تا هیچ وقت از رحمتت نا امید نشوم.

 

خدایا  گاه گداری در روبرو شدن با تجربیات جدید زندگی میترسم و بر سر دو راهی می مانم به من بیاموز به تو پروردگارم توکل کنم و راه درست را انتخاب کنم.

 

خدایا اوقاتی هست که اینقد غرق در خوشی و شادی دنیا میشوم که تو را فراموش میکنم که شکرت را به جا بیاورم پس به من بیاموز تا همان گونه که در لحظات سخت زندگی هر لحظه بیادت هستم در تمام لحظات خوشی و شادی بیادت باشم.

 

بازدید : 325 تاریخ : پنجشنبه 20 مهر 1391 زمان : 18:40 نویسنده : علی صفا نظرات ()

گرفتاری

داشتم به این جمله زیبا فکر می کردم:

گمان میکنیم چون گرفتاریم از خدا دوریم

در حالی که چون از خدا دوریم گرفتاریم.

 

 

 

سلام بر دوستان عزیزم..........

این بخش رو گذاشتم برای مطرح کردن مشکلاتتون و سوالات شرعی.

هرکس سوال شرعی داره یا مشکلی براش پیش اومده مثلا در مورد دین شک یا شبهه ای براش پیش اومده تو قسمت نظرات مطرح کنه ما هم قول میدیم کمکش کنیم.

راستی داستانها و خاطراتی که باعث میشه دیگران عبرت بگیرند رو هم بفرستین تا روی وب بزارمشون.ممنون از همه ی شما........

التماس دعا

بازدید : 345 تاریخ : پنجشنبه 20 مهر 1391 زمان : 18:34 نویسنده : علی صفا نظرات ()

نامه خدا

نامه خدا

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگات می کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، “حتی برای چند کلمه”، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی!......
..وقتی داشتی این طرف و اون طرف می رفتی تا حاضر بشی، فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که واستی و با من حرف بزنی…
… اما خیلی مشغول بودی!
یک بار مجبور شدی منتظر بشی و برای یک ربع کاری نداشتی جز اینکه روی یه صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خوای با من صحبت کنی، اما به طرف تلفن رفتی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا آخرین شایعات باخبر بشی.
… تمام روز با صبوری منتظر بودم…
با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دوروبرت رو نگاه میکنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت رو سوی من خم نکردی. به خونه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری!
بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون رو روشن کردی و تو هر روز مدت زیادی از روزت رو جلوی اون می گذرونی، در حالی که درباره ی هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هاش لذت می بری…
… باز هم صبورانه انتظارت رو کشیدم
و تو در حالیکه تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی، و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب… فکر میکنم خیلی خسته بودی. بعد از اینکه به اعضای خونوادت شب بخیر گفتی، به رختخواب رفتی…
فورا هم به خواب رفتی!
احتمالا متوجه نشدی که من همیشه کنارتم و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از اونچه تو فکرش رو میکنی. حتی دلم می خواد یادت بدم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
من اونقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.
منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر…
خیلی سخته که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی…
خب، من باز هم منتظرت هستم…
سراسر پر از عشق تو…
به امید اینکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدی…
دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی…
“دوست و دوستدارت خدا”

بازدید : 367 تاریخ : چهارشنبه 19 مهر 1391 زمان : 9:54 نویسنده : علی صفا نظرات ()
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 10
  • کل نظرات : 55
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 16
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 6
  • بازدید امروز : 30
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 30
  • بازدید ماه : 30
  • بازدید سال : 30
  • بازدید کلی : 53,192
  • کدهای اختصاصی